داستان
داستان های آموزنده ای که جالبه دوست دارم همه بدونن و بخونن
کلمات کلیدی مطالب
کدهای اضافی کاربر

نویسنده: علی سلیمی یکتا - ۱۳۸٩/٤/٦

سلام خدمت همه دوستان خوبم.

قبل از همه چیز تشکر می کنم از نظراتی که در مورد پست قبلی گذاشتین و از تک تک شماها سپاسگزارم.

خیلی وقته که می خوام این مطلب رو بنویسم که حتی وقت نوشتنش رو هم نداشتم.

خیلی لحظات زیبا و قشنگی بود که در کنار شما و همگام با شما درد دل های یکدیگر رو با لبخند و انرژی و امید جواب می دادیم و سعی می کردیم که مثل یک گروه خوب و دوست داشتنی در کنار هم باشیم حتی در لحظات ناامید کننده زندگی.

خب فکر کنم دیگه نمی تونم پا به پای شما بیام. راستش دیگه نمی تونم بنویسم و یا شاید دیگه کم آوردم. به هر حال امیدوارم همه شما دوستان خوبم همیشه شاد و سرحال و پرانرژی باشید آره احتمالا این یک خداحافظی هست البته گهگاهی به شماها سر میزنم ولی دیگه نمی تونم مسئولیتی رو قبول کنم.

من سعی کردم که مطالبی آموزنده ، عاشقانه و درد دل هامون رو تو این وبلاگ به نمایش بزارم و می خواستم همه یه جورایی از لحاظ روحی به همدیگه کمک کنیم البته نمی دونم چقدر موفق بودم. ولی به هر حال نفس و نیت کار مهمه.

و همیشه تلاش کردم که مطلبم زیاد نشه که دوستانی که سر میزنن وقت زیادی رو از دست ندن و با کمترین هزینه زمان بهترین استفاده رو ببرن.

راستش با اجازه ی همه می خوام این وب رو تا چند روز دیگه پاک کنم. وقتی احساس خوب و مهمتر از اون انرژی خوبی ندارم نمی خوام این وب افکار مخدوش منو منتقل کنه و باعث اذیت شماها بشه.

قدر داشته هامون رو بدونیم که شاید یه آنی همه رو به کل از دست بدیم. برام دعا کنین.

خداحافظ و نگهدار همتون باشه.

 

تا که بودیم نبودیم کسی

کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند

خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانید چو هست

نه در آن وقت که افتاد و شکست

 

 

 

نویسنده: علی سلیمی یکتا - ۱۳۸٩/۳/٢٩

خسته از پیشامدهای همیشه تکراری

خسته از دلداری ها برای بیقراری

خسته از کارهای تو در تو و ریاکاری

خسته از این همه سختی و بیگاری

نمی دونم چقدر باید گداخته بشم تا بتونم توی این زندگی دووم بیارم.

اگه سختی برای مرده ، اگه بعداز هر سختی آسایشی هست. پس چرا هیچ وقت این ساعت شنی لعنتی شن هاش تموم نمیشه چرا این ساعت شن هاش اندازه ی شن های صحرای بزرگ نامردیه.

همش دارم فکر می کنم!

 اینقدر فکر کردم که دیگه توان خوندن درس رو ندارم . مثلا فردا ساعت 11 امتحان دارم.

یه امتحانی که همش پره از دیفرانسیل و مشتق و تازه گرفتن همه اینها بوسیله انتظارات دوره های مختلف.

دیگه قاطی کردم.

هیچ وقت دوست نداشتم از خودم چیزی بنویسم. همیشه نقل قول می کردم ولی انگار لحظاتی میرسه که دیگه باید رو کنی.

حرفهای دیگران برام جذابیتی نداره حتی حرفهای پرانرژی کتابهای مختلف.

دیگه دارم به شب عادت می کنم.

برام دعا کنین

امیدوارم یه روز خوب بیاد ولی نره. (البته برای همه)

ببخشید خیلی خیلی شخصی بود. تقصیر ندارم دیگه هنگ کردم.

نویسنده: علی سلیمی یکتا - ۱۳۸٩/۳/۱٩

پولداری در کابل، در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود و رقص، و به مشتریان مشروب هم سرویس می شد.
ملای مسجد هر روز موعظه می کرد و در پایان موعظه اش دعا می کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می سازد، وارد کند.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و یگانه جایی که خسارت دید، همین رستوران بود که دیگر به خاکستر تبدیل گردید.
ملای مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و علاوه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیر دوام نکرد.
صاحب رستوران به محکمه شکایت کرد و از ملای مسجد تاوان خسارت خواست.
اما ملا و مومنان البته چنین ادعایی را نپذیرفتند.

قاضی هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلو صاف کرد و گفت:
نمی دانم چه حکمی بکنم !! من هر دو طرف را شنیدم، از یک سو ملا و مومنانی قرار دارند که به تاثیر دعا و ثنا باور ندارند از سوی دیگر مرد می فروشی که به تاثیر دعا باور دارد …

از کتاب : " پدران . فرزندان . نوه ها "
اثر : پائولو کوئیلو.

نویسنده: علی سلیمی یکتا - ۱۳۸٩/۳/۱۱

با شروع فصـــل گرما همانطــور که خودتان هم یقینا موافق هســتید خواهش میکنم این مطلب رو جدی بگیرید و عــوارض اون را برای عزیزان و نزدیکانتان گوشـــزد نمائید.

بطــریهای آب باقی مانده در ماشــین شما بسیار خطــرناک می باشند.
در یک برنامه تلوزیونی شرلی کرو ( یک بیمارسرطانی) گفت که این موضوع باعث ایجاد ســرطان سیــنه در وی شده.
این موضوع یکی از علل رایج درجات بالای ابتلا نسج به شکل سرطانی در سینه شناخته شده.
دکتر (متخصص غدد) معالج شرلی کرو به او گفت: خانمها نباید از آبی که در ماشــین مانده بنوشنــد.

گرما باعث واکنش شیمیایی در پلاستیک حاوی آب شده و باعث آزادشدن مولکولهای آن در آب می شود.
این مولکولها به صورت ســم مهلکی در بافت سرطانی سینه پیدا شده.
پس خواهشمندم مراقب باشید و آب باقی مانده در ماشین را ننوشید.

یه توصیه: جهت نگهداری آب آشامیدنی به جای پلاستیک بهتراز قمقمه استیل و یا بطری شیشه ای استفاده کنید.

نویسنده: علی سلیمی یکتا - ۱۳۸٩/۳/۳

مرد درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر 4 ساله اش تکه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد.
مرد با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شد.
در بیمارستان کودک به دلیل شکستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد.
وقتی کودک پدرخود را دید با چشمانی آکنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من کی دوباره رشد می کنند؟
مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین.
و با این عمل کل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی که کودک ایجاد کرده بود خورد که نوشته بود:
(
دوستت دارم پدر ! )
روز بعد مرد خودکشی کرد.

عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند.
چیزها برای استفاده کردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن.
مشکل دنیای امروزی این است که انسانها مورد استفاده قرار می گیرند و این درحالی است که چیزها دوست داشته می شوند.

نویسنده: علی سلیمی یکتا - ۱۳۸٩/٢/٢۸

شاید برای شما هم جالب باشه که بدونین چرا ما ایرانیها، به پاپ کرن میگیم چس فیل؟!
چون این خوراکی خوشمزه نه به فیل ربط داره نه به ...!!
اولین مدل پاپ کرن که وارد ایران شد، مربوط به یک شرکت انگلیسی بود به اسم چسترفیلد Chesterfield

و چون ما ایرانیها لهجه داریم در حد تیم ملی، این رو ساده سازی کردیم و گفتیم چس فیل!
شناختن محصولات مختلف به اسم اولین برند، توی ایران خیلی عادیه. مثل:
تاید، ریکا، وایتکس، ماتیک، کلینکس، و ...

حالا شما میتونین با خیال راحت این خوراکی رو بخورین و نگران چیزی نباشین هرچی هم دوست دارین صداش کنین:
پاپ کرن، چس فیل، چسترفیلد، ذرت بو داده، گل بلال، یا هر چیز دیگه

نویسنده: علی سلیمی یکتا - ۱۳۸٩/٢/٢٦

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانی هوائی کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.
برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلی با همدیگر بازی کنیم؟

مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روی خودش کشید.
برنامه‌نویس دوباره گفت: بازی سرگرم‌کننده‌ای است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید 5 دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من 5 دلار به شما می‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روی هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگری داد.
گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید 5 دلار بدهید ولی اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم 50 دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازی کند.
برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: فاصله زمین تا ماه چقدر است؟
مهندس بدون اینکه کلمه‌ای بر زبان آورد دست در جیبش کرد و 5 دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود.
مهندس گفت: آن چیست که وقتی از تپه بالا می‌رود 3 پا دارد و وقتی پائین می‌آید 4 پا؟
برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزی کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخوری پیدا نکرد. سپس برای تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکی دو نفر هم گپ (chat) زد ولی آنها هم نتوانستند کمکی کنند.
بالاخره بعد از 3 ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و 50 دلار به او داد. مهندس مودبانه 50 دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد.
برنامه‌نویس بعد از کمی مکث، او را تکان داد و گفت: خوب، جواب سوالت چه بود؟
مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌ای بر زبان آورد دست در جیبش کرد و 5 دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید

نویسنده: علی سلیمی یکتا - ۱۳۸٩/٢/٢۱

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند.
او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند.
در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت: تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده.
به علاوه ، آنهایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.
پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید.
بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید.
حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید.
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟!

مطالب قدیمی تر »
علی سلیمی یکتا
به ورزش کردن خیلی علاقه دارم . توی این وبلاگ سعی میکنم بیشتر داستان های جالب یا دست نوشته های شما دوستان رو منعکس کنم. البته غیر از داستان حرفا و درد و دل های همدیگرو هم می بینیم.
نویسندگان وبلاگ: